علی رسولان

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۶۶/۰۲/۲۱
    i
  • ۹۴/۰۲/۱۲
    ۱۳
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

جهالت جعده

دوشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۵، ۰۹:۳۳ ق.ظ


|| جهالت_جعده || 


غریب شهر مدینه ، قریبِ هر چه غریب 

غریب خانه ی خود شد ، غریبه شد به قریب

.

شبیه جنگ جمل جهل جاهلان رو شد

غریب خانه شدن اینچنین نه نیست عجیب

.

نمی شود ، بنویسم #جهالت_جعده

چگونه زهرخورانده به این امام نجیب!

 .

کنار حجره کنیزان به خنده مشغولند 

نفاق او همه را داده است فریب ، فریب

.

نمانده است توانی به رنگ و روی حسن 

قسم به جان #شرافت خبر کنید طبیب


#علی_رسولان 

#_۹_صبح_۸_آذر_۹۵

#بیست_هشتم_صفر

✴  @alirasolan_fans

  • علی رسولان

گند زد

جمعه, ۵ آذر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۷ ق.ظ

.........................    || گند_زد ||    .........................


مرگ بر حصر و میله های قفس 

مرگ بر چهره های تلخ و عبس 

.

مرگ بر دختری که دل برده 

بعد آن می کشد عقب... پاپس

.

مرگ بر لحظه ای که پاسخ داد 

گفت: نه! ولی نه دلواپس 

.

گند زد رفت... حس و حالم رفت 

نه نمانده نفس برای نفس 

.

بعدِ  این ماجرای زشت و سخیف

مانده از او فقط خیال و هوس 

.

دست رد زد به سینه ام حالا 

ترس دارم من از کس و ناکس 


                                                      #علی_رسولان

                                                 #چهارم_آذر_۱۳۹۵


⏺ @alirasolan_fans

  • علی رسولان

اربعین

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۴۲ ب.ظ


دردآور است! واقعه ی عشق در کمند

یادآوریِ آن همه رفتار ناپسند 

.

یادم نمی رود که چه بر این بدن گذشت

از هم گسست پیکر پاک تو بند بند 

.

من آمدم ، بعدِ چهل روز رنج و غم

تا جان بگیرم از تو مسیحای دلپسند 

.

من در هوای خاک تو سرزنده ام حسین

فریاد می زنم عشق تو را محکم و بلند 

.

بی شک تمام عالمیان بر عزای تو 

در روز اربعین به سر و سینه می زنند


 

#علی_رسولان 

#سروده_شده_در_سی_آبان_۱۳۹۵_ساعت_۱۲:۰۰

#اربعین

#امام_حسین_ع 

#حضرت_زینب_س 

#غزل_مرثیه 

#کربلا

#عزاداری

#alirasolan

#emam_hussain_a

#karbal 

#arbaeen

  • علی رسولان

به چشم هایت اعتماد نکن

شنبه, ۲۲ آبان ۱۳۹۵، ۰۵:۱۹ ب.ظ
تو هم یک محصولی! محصول تلاش هایی که خودت و دیگران برای تو صورت داده اند! اکنون هر چه هم که شده باشی ، خوب یا بد ، بدون اینکه لازم باشد یک حساب سرانگشتی انجام شود، می توان گفت بسیار زیاد وقت و هزینه صرف تو شده است تا تو شده ای اینی که هستی! 
این تو، را نمی توان به راحتی شناخت، پدر و مادر، دوستان، محیط، کتاب هایی که خوانده ای، فیلم هایی که دیده ای، آهنگ هایی که گوش داده ای، معلم هایت از ابتدایی تا دانشگاه و همهُ همه های دیگری که نمی توان نوشت و گفت، توی تو را تشکیل داده است.
بخواهی یا نخواهی این ها تلاش های توست ، تلاش هایی که انتخابشان کرده ای! یا مجبور بوده ای که انتخابشان کنی یا کلن مجبور بوده ای و حقی برای انتخاب نداشته ای. بی شک توی تو را نمی توان با دیدن شناخت! من به چشم هایم اعتماد ندارم! مدت هاست که دیدن ارضایم نمی کند! اصلن صرف دیدن ‌فهم را کور می کند و مسیر فهمیدن را دشوار و دور و گاهی حتی غیرممکن.  
به چشم هایت اعتماد نکن! آخر این چشم ها هندوانه را می بیند، می خورد ، حس می کند چقدر حجیم شده است با خوردن یک پر هندوانه و حتی فکر می کند هندوانه ی به این برزگی حتمن درختی دارد به چه بزرگی تر! آنوقت انتهای این همه فکر و تلاش در ۱۰۰ گرم هندوانه می شود ۲۳ کالری! و ساختارش هم نه درخت که بوته است ، بوته، می فهمی ، هندوانه به آن بزرگی محصول بوته است. 
اما گردو! این کوچک پر انرژی در ۱۰۰ گرمش ۶۲۵ کالری به چشم بهم زدنی نصیبت می کند. ظاهرش هم اصلن به باطنش نمی آید، تازه ، گردوی به این کوچکی محصول درختی است تنومند، قطور که به هیچ وجه به قیافه ی این گردوی پرمغز کوجک نمی آید. 
نمی آید، اصلن هیچ دیدنی به آنچه مطابق با واقع است نمی آید! گردو و هندوانه که فقط یک مثلن ساده است، وسط این همه هیاهوی نیامدن هایی که از دیدن نشات می گیرد. 
  • علی رسولان

عملیات شناسایی

چهارشنبه, ۱۲ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۰۲ ق.ظ

وقتی روایتی که از چشم هایش می خوانی با آنچه هست دوتاست، حیران می شوی! این یک گیر مستدام است، نه اینکه مختص به چند سال اخیر باشد نه ، این گیر نافهمیِ از وضع موجود از آن ابتدایِ ابتدایش بوده است، بدون اینکه وقفه ای هر چند به قدر یک اپسیلون بتوان برای آن متصور شد. 

و حالا! 

از این حالا منظورم نه آن حالایی است که زماندار باشد ، نه، منظورم گاهی اتفاقاتی است که با شدت بیشتری تو را جذب خود می کند‌، و به فکر فرو می بردت.

و تو را مجبور به وادادگی می کند. در این مشروح، تنها این من است که در میان چشم هایی که خوانش آن قدرتی به قدر درک تمامی آدم ها لازم دارد گیر افتاده است. شاید هم این درک به نحو صحیح نیاز به شناختی به قدر چند آدم است که سیاق چشمشان حال و هوایی اینگونه ای دارد.

به هر حال، برای درک مطلب، بدون در نظر گرفتن نتایج به دست آمده، فارغ از هر منظوری و تحت هر شرایطی، این من است که تحلیل می رود در این عملیات های ناموفق شناسایی. 

  • علی رسولان

مدیریت

يكشنبه, ۹ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۸ ب.ظ

در یک دخمه ، جان کندن را می آزمایی ، نفست را حبس می کنی و زمین را چنگ می زنی ، خاک می خوری ، به کلیه هایت فشار می آوری که بی خیال قضای حاجت شود ، درد می کشی تا روزگاری نه چندان دور بتوانی راحت تر نفس بکشی. 

در این محیط عاری از تحرک ، نه شب معنا دارد و نه روز ، تنها موجودی واقعی جوششی خودمحور است که چون بیلی مکانیکی با چرخشی مستدام ، در حال ایجاد تونلی به نام حیرا‌‌نی است.   

در این وضعیت نه دل خوشی از این حرکت وجود دارد ، و نه شوقی در حبس. تنها بستگی موجود چشم هایی است که دیدنش لذیذ است و لب هایی است که خنده اش تو را به پرواز وادار می کند. 

  • علی رسولان

پسرفت

جمعه, ۷ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۲۹ ب.ظ

هر روز صبح که میرم محل کار ، اصن  یه وعضی داره خیابونا افتضاح ، نخ سوزن با حضور و وجود خانوم های راننده  یه لطافت و صبوری خاصی تو خیابونا ایجاد میشه شدید عجیب! یه جورایی بعضی اوقات با هنرنمایی این گل های خانواده صف هایی از ماشین تشکیل میشه از صف های طولانی نونوایی های صبح جمعه ها طولانی ‌‌‌‌‌‌‌تر! "این مربوط به خاطرات ما دهه شصتی ها میشه، دهه هفتادی ها به بعد تلاش خاصی در درک این مثلن نکن" 

تو این ترافیک سر صبح به هزار و یه دلیل که یه دلیلش رو این بالا نوشتم بعضی اوقات یه اتفاق هایی میفته قابل تامل، یکیش همین دیروز واسه من اتفاق افتاد و حسابی من رو برد تو فکر!

همین جوری که تو ترافیک ناروان داشتیم می رفتیم، یه پدری جانی با پسرشون وایساده بودن  این سمت خیابون، خیلی نجیب، و منتظر بودن موقعیت بشه تا از خط عابر پیاده رد بشن، منتهی چهار پنج تا ماشین رد شد و هیشکی نگه نداشت ، حتی من "واقعن جای تاسف داره می دونم " می دونید خیلی دیر شده بود و من داشتم به این فکر می کردم که همه ی اون جلویی ها دیرشون شده بود مث من ، از حس سرزنش کردنم کم می شد و به این فکر می کردم که این پدر می تونست با یه حرکت بیاد تو خیابون اونوقت همه ی اون ماشین هایی هم که رفته بودن نمی تونستن برن مجبور بودن وایسن ولی خیلی با یه حالت صبورانه ای وایساده بود ببینه کسی نگه میداره ، از طرفی هم یه جور حس منفعت طلبی خیلی در مقام نازلی بهم دست داد اینکه فقط به فکر این بودم که خودم سر وقت برسم به محل کار غافل از اینکه حق تقدم با عابر پیاده است. 

زیاد طولانیش نکنم که همه بخونن مخصوصن میم عین ، فقط این رو بگم که کاش آدم می تونست به لحظه بهترین تصمیم رو بگیره نه اینکه بعد از رد شدن از حادثه از آیینه نگاه کنه ببینه اون عقب چه اتفاقی میفته. 


  • علی رسولان