علی رسولان

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۶۶/۰۲/۲۱
    i
  • ۹۴/۰۲/۱۲
    ۱۳
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

اجتماع اضداد در یک جیب رویایی

سه شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۳، ۰۲:۱۷ ق.ظ

جیب هایش پر از حرف بود ، فهرستی از واژه های نامرتبط! درست شبیه آدم هایی که بودند آنجایی که نباید! و نبودند آنجایی که باید!
درست شبیه صندلی های خالیِ سالنی که فردی بدردنخور و نابلد دبیری اش را به عهده دارد! و این نابلدی هیچ ربطی به موضوع ، سلیقه ی مردم و یا هر دلیل دیگری ندارد! فقط واژه ی دبیری مفهومی دارد که برخلاف بسیاری از مفاهیم دیگر صرفن یدک کشیدنش ثمری نمی دهد! جنمُ جربزه ای می خواهد که در هر آدم خوب، باسواد، مقید به قیودی، یافت نمی شود! اصلن اگر همه ی خوبی های عالم را هم داشته باشی باز هم به همین صراحت می گویم که جمع کردن آدم ها زیرِ مدخلی به نام سقف سالن کار هر کسی نیست! هیچ ربطی هم به موضوع ندارد!
بعضی ها ساخته شده اند که فقط بنشینند ، بنویسند ، حرف بزنند ، استفاده کنند ، بالا بروند ، جایزه بگیرند و دوباره بیایند بنشینند! به این بعضی ها که عمومن هم خوددرگیری مزمن دارند وشاید هم آدم خوبی باشند که نباید اعتماد کرد و گفت این صندلی را بردار از اینجا و بگذار آنجا! و فجیع تر از این حالت دستوری این است که، خودِ نافهمش فکر کند توانایی این کار را دارد! و دقیقن در چنین روزی است که همایشی برگزار می شود با جمعیتی بالغ بر عدد انگشتان دست!
و من در این حالِ فعلی ام چقدر این جمله را دوست دارم و می پسندمش برای بیان: عدم توافق بهتر از توافق بد است! مرتبطش می شود این: همایش برگزار نکردن بهتر از همایش بد برگزار کردن است آقا یا خانم مثلن محترمِ کار نابلد!

  • علی رسولان

اثر تکه تکه شده ی اشتیاق

يكشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۳، ۰۹:۳۳ ب.ظ

بر تار و پود دست نخورده ی انسانیت، سیاه قلمی از چشم های تو را بافتم! حالا که نگاهش می کنم زیبا شده است عین خود حقیقی اش همان قدر جذاب و آرامبخش.
این نه هنر دست من، که متانت حضور والا مقامی چون توست و صبرُ شکیبایی ات آنگاه که در هر تاری مویی از گیسوانت را گره زدم و در هر پودی قسمتی از لبانت را نوش جان کردم!
لذت بخش تر از این اثر، اشتیاق مشفقانه ی توست برای خلقی جدید، آن قدر که من گیج و مبهم ساعت ها رو به روی خودم ایستاده ام و چون مردِ مفروضِ تکه تکه ی معلّق در خلاء ابن سینا بی آنکه هر عضوی عضو دیگر را بشناسد از تک تک خودم حساب کشیدم، و حالا حس می کنم درک این اشتیاق مرا سخت خویشتن دار کرده است ، آن قدر که سرم را بالای دار بیشتر می پسندم تا حضوری که آتشش حال اثر بخشی را زائل می کندُ عین حقیقی ات را نابود.

و مطمئنن این آخرین باری نخواهد بود که تو صبر پیشه می کنیُ ، من خونِ دل! من باز می گردم اما این بار بی دست و پا تر از همیشه تا نه بسوزم  و نه بسوزانم ، اثری را که لایق پرواز است در ابدیت.

  • علی رسولان

شب شهادت

چهارشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۳، ۰۱:۰۵ ق.ظ

بعضی از روزای خدا با بعضی از روزای دیگه ی خدا فرق داره! بعضی از روزا آدمُ یاد خودش می ندازه ، چطوری بگم زندگی یه طوریِ که وقتی میری توش دیگه بیرون اومدن ازش کار سختیِ.

تو این رفتن ها که اسمش رو گذاشتن گم شدن ، پیدا شدن یه فرمول پیچیده ای داره! از بدترین نوع فرمول هاش پیش اومدن یه حادثه ی بدِ که آدم رو می بره تو فکر شدید! حوادث اینجوری که آدم رو از حیرت اول¹ می ندازه تو دامن حیرت ثانی² کارکردش عین همون روزهای خاص خداست که آدم رو وادار می کنه وارد مسیر چرایی ها بشه.

اما روزهای خاص خدا هم رغبت زندگی رو زیاد می کنه هم به آدم یاد میده چه جوری بهتر زندگی کنه ، با ساده ترین تعبیر میشه اینجوری گفت: روزهای متفاوت خدا حال آدم رو میاره سرِ جاش!

شب های شهادت، روضه خوندنُ روضه گوش دادن، چایی خوردنُ چایی ریختن، سمنو هم زدنُ ظرف شستن، کفش جفت کردنُ سینه زدن، بهترین هدیه ایِ که خدا بدون واسطه میندازه تو کاسه ی گداییِ بنده.

و نکته لازم متن هم اینه، به خود اومدن خوبِ هُ راحت ، اما خوب موندن سختِ هُ پیچیده ، الهی که خوبی هامون مستدام به حق غربت شام شهادت مادر سلام الله علیها.

یک.زندگی روزمره، خوردن، خوابیدن ، تحصیل ، ازدواج ، کار

دو.زندگی جستجوگر ، زندگی درگیر با چرایی ها! از کجا؟ به کجا؟ چگونه؟

  • علی رسولان

هنرپیشه

جمعه, ۸ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۲۱ ب.ظ

گاهی آدم دلَ ش می خواهد بزند به چاک، فرار کند از خودَ ش، و در این گاهی ها خوب می شود فهمید مادامی که این شین کشیده شود، فرار فرار نیست، فقط یک قرارِ است، یک قرار با خود! در این مسیر رفتن است که من از من می خواهد من را فراموش کند، تا او شود ، اویی که منپذیر است با هر رنگ و بویی که داشته باشد.

این پذیرش به قدر خوشمزگی عالمانه ی جوادی آملی وقتی می گوید لا الهَ غیر خدایی که دلپذیر است گوشت می شود به تن آدم و می چسبد برای همیشگی بودن!
ساده فهم است وقتی من می گوید او شدن می ارزد و این فهم به دست آمده نه از آن جهت است که من کسی باشدُ دارای شأنی در تعلیم ، بلکه ساده ترش این است که سادگی از سر و روی او می ریزد در عین سرسختی های گاه گاهی.

+هنرپیشه آن ضد انقلابی است که  انقلابی بازی می کند!

  • علی رسولان

افق

دوشنبه, ۴ اسفند ۱۳۹۳، ۰۲:۱۲ ق.ظ

یادش به خیر چند سال پیش با یکی از بچه ها رفته بودیم اورست رو بزنیم ، خودش رو نه ها! قله اش رو ، همین که رفتیم پای کوه مث همین توچال خودمون تو همچین ایامی ، اونجا هم فصل بادهای سیاه بود ، این دوست نا همراه ما تا این وضع رو دید انصراف داد از ادامه راه ، حالا من نمی دونم فضای پایین کوه گرفتش یا نه واقعن از بادهای سیاه ترسید.

خلاصه من یکه و تنها حرکتم رو آغازیدن نمودم ، نزدیکی های قله که رسیدم دیدم نامردیِ من تنهایی برم قله رو بزنم، ناسلامتی رفیقمون این همه راه اومده دیگه ، این بود که فی الفور رفتم پایین کوه و از خوب بودن وضع آب و هوا و نبودن خبری از بادهای سیاه گفتم اما انگاری اون پایین زیادی بهش خوش گذشته بودُ راضی نشد بیاد بالا!

منم که دیگه بلتِ راه شده بودم جنگی خودم رو رسوندم به قله ، جای شما خالی نباشه چ فضایی ، عالی! اما اینجا روی قله من تنها نبودم ، عینک رو که دادم بالا دیدم یه خانوم زیبا رو داره به من نگاه می کنه بعدِ سلام علیکُ ی نگاه معنادار فهمیدیم که ما دوتا به درد هم می خوریم چش دوختم به اون سر قله دیدم  تابلو زده دفتر ازدواج ۵۵ تهران " دقیقن همین جاست که میگن کور از خدا چی می خواست دو چشم بینا! " ما هم شادان و خندان رفتیم سمت دفتر ، اما به خشکی شانس ، تازه یادم افتاد، شناسنامم رو با خودم نیاوردم ، خب از اولشم قرار نبود اونم واسه زدن قله بیاد. این شد که اون خانوم همونجا موند تا شاید یکی با شناسنامه از اون ورا رد بشه. منم پشیمون از اینکه چرا به حرف آقا پلیسِ گوش نکردمُ مدارک هویتیم، مخصوصن شناسنامم رو همراه نداشتم برگشتم پایین. و تو کل مسیر برگشت به سه مقوله ی  انسان ، هویت و شناسنامه فکر می کردم.

اما این پایین اوضاع خیلی بهتر بود، دیدم رفیقم دستش رو گذاشته زیر سرشُ داره به افق نگاه می کنه و هی زیر لب میگه عجب شبکه ایِ شبکه ی افق.

  • علی رسولان

این حکایت موبایلی

چهارشنبه, ۲۹ بهمن ۱۳۹۳، ۱۱:۴۲ ب.ظ

نور صفحه اش را زیاد کردم ، بلوتوثش را روشن ، موزیک در حال پخش البته بی صدا و وایرلس هم که همیشه روشن هست، می خواستم باطری اش زودتر علامت ضربدر را به من نشان دهد ، آخر باطری اش رو به اتمام بود و من نمی خواستم بدون آنکه باطری اش خالی شده باشد به برق وصلش کنم¹ و از طرفی فرصت ماندن هم نداشتم، خوابم می آمد و پلک هایم سنگین شده بود. البته آنقدر ها هم حس خوشآیندی نداشتم که به همین راحتی در حال هدر دادن انرژی هستم ، اما دفع أفسد به فاسد که می گویند همین است دیگر، نیست؟ و باید یک جاهایی به کار آدم بیاید، حالا هر چقدر هم که این قاعده را قبول نداشته باشی ، برای خودش قاعده ای است به طول و عرض اصول! به همین راحتی ها هم کنار گذاشتنی نیست! هست؟

مدتی هست اندیشه ام را خاموش کردم² و واژه های منسوبش را گذاشته ام روی طاقچه ی نداشته ی خانه یمان تا حسابی آفتاب بگیرندُ ترگل ورگلُ برنزه شوند، جهت ارائه به بصرخانه ی بصری دوستان خوش سلیقه ی اندام پسند کمتر متن خوان ، اما نوشتن است دیگر برادر ننوشتن! نمی شود نادیده اش گرفت! انگار همان قدر که نوشتن سخت است ننوشتن سخت ترتر است به تعبیری: لایمکن الفرار من حکومته!؟ و امروز موبایل³ را بهانه کردم برای شروع حرکتی جدید!

یک.باطری است دیگر، حساس استُ ، زود خراب می شود.

دو.حالا هم زیاد فرقی نکرده است، همان خاموش حسابش کنید.

سه.متحرک

  • علی رسولان

29 دی گفت

دوشنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۳، ۰۵:۱۰ ب.ظ

دیگر در تهران
خیابانی به نام نوفل لوشاتو نداریم

این پیام بالایی که از قلب هم آوایی مخابره شد! به نظرم قشنگ اومد نوشتم براتون ، موقع نماز رسیدیم محل " من و یکی از دوستام " نماز رو خوندیم الانم که اینجا هستم 

أکثرهم نساء ، این اولین عنوانی بود که به ذهنم رسید ، حضورشون چشمگیر بود شدید، حتی تو انتخاب شعارها هم دقیق تر بودن شدیدتر ، لبیک یا محمد گفتیم، مرگ بر فرانسه ،" این رو خیلی هماهنگ می گفت جمعیت بسیار دلنشین بود اونقد که آدم دوست نداشت تموم بشه "، وزارت خارجه اقدام انقلابی و بقیه ی شعارها هم همونایی بود که همیشه هست ، و اونی که من خیلی دوسش دارم ، خونی که در رگ ماست هدیه به رهبر ماست ، موقع این شعار آدم حس می کنه به رگ های بدنش نزدیک تر از همیشه ی دیگر اوقات زندگیِ!

این شعار مرگ بر شارلی ابدو هم یه جوری بود ، هم ریتم شعار هم خود شعار ! یه حالت سکته ای داشت آدم رو یاد موج مکزیکی هم می نداخت!

کلیت حال و هوای برادرا و خواهرا هم فوق العاده بود، حس خوبی داشت ، اونم به نظرم بر می گرده به حس مشترک ، حس مشترکی به نام محمد صل الله علیه و آله و سلم.

شعار می دادیم که یهو یه حرکت شگفتناک همه ی نگاه رو برد سمت خودش، یکی از تیرک تابلو نوفل لوشاتو رفت بالا و برگه ای که روش نوشته بود محمد رو چسبوند رو نوفل لوشاتو ، اینجا بود که جمعیت شعارِ عنوان این خیابان تعویض باید گردد رو سر دادن، یه شعار دیگه هم دادن الان یادم نمیاد ، قسمت  دومش این بود " محمد امین است "

یه اهل دل مو سپیدی هم بود ، از این اسپنددونی هایی که تو حرم امام رضا علیه السلام هست اسپنددونی رو تو دستش گرفته بودُ کلی باحال بود، اینجا بود که یکنواختی وضعیت ما رو بر آن داشت که بریم جلوتر ، جلو سفارتی ها بسیار آرام تر بودندُ اهل دعا و ذکر ، کلن فضای هر چه به سمت سفارت نزدیک تر و هر چه دورتر از سفارت  ، با هم دیگه فرق داشت و البته فشردگی هم اونجا بیشتر بود ، طبق زمان بندی و با اعلام پایان تجمع و خوندن دعای سلامتی امام زمان (عج) ، من نمی دونم چی شد ولی انگار تازه شروع شد! کلن جو تغییر کرد اون جلوتر که سر و صداش می یومد منتهی ما تصویر نداشتیم ، یکی هم این دورُ بر ما بودُ دنبال انقلاب چهارم! " البته فقط حرفش رو می زد مرد عمل نبود ، همین که بترسن هم کافیه دیگه نیست ؟" البته در همین حال دوستان از گرفتن عکس یادگاریُ اینا کم نمی ذاشتن ، گروه گروه و تکی !

ما برگشتیم که بریم ولی چ برگشتنی ، بیشتر موندیم ، همون تیرکِ بود گفتم اسم نوفل لوشاتو روش بود ، شدیدن در حال کنده شدن بود توسط دوستان، خلاصه کنده شد و جمعیت صلواتی فرستاد ، یه گروهی هم تابلوی کنده شده رو گرفتن دستشونُ حرکت کردن به سمت سفارت ، نکته ی باحال اینجا این بود که یه گروه از دختران هم تقریبن هشت ده نفری می شدن به صورت هماهنگ شعار دادن:برادر بسیجی بصیرت بصیرت!

من رو داری خنده ام گرفت! خیلی جالب بود حرکتشون ، سر بزنگاه روحانی محترمی اومدن و من هم سوء استفاده گر شرح ما وقع کردم ، روحانی هم گفت: الان موقع این شعار نیست ، نباید از اصل و هدف دور شد، همونی که ما رو دور هم جمع کرده ، حفظ انسجام تو همچین مواردی از همه بهتره! " خداییشم راست می گفت" البته گفتن که بعدن اونی که تابلو رو کنده باید شرعن هزینه خسارت رو به بیت المال برگردونه ! " من خودم بانی هستم واسه پرداخت ، حرکتشون خوب بود" البته اگه کمی شکیل تر با انبری چیزی می کندن بهتر بود ، قشنگ فیلم می گرفتن بولوتوث می کردن واسه دیپلمات های فرانسوی تا هم چین حساب کار دستشون بیاد ! بله امروز هر چی نوفل لوشاتو بود از سطح شهر پاک شد! انگار که از اولشم نبوده!

جای همه ی دوستان خالی بود، بسیار ساعات عبادت آمیز و خالصانه ی خوبی بود ، امید که مورد قبول حضرتش واقع شود.

  • علی رسولان