علی رسولان

  • ۹۷/۰۶/۰۸
    1984
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۶۶/۰۲/۲۱
    i
  • ۹۴/۰۲/۱۲
    ۱۳
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

۳ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

سیمای زنی در میان جمع

جمعه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۲۲ ب.ظ

 

یک کتاب کاملا سیاسی! وای آخرش چقدر وحشتناک بود ، وقتی خیلی صریح اشاره به جنگ جهانی سوم کرد! اونجایی که میگه حسادت محمد و تنفر علاج ناپذیرش نسبت به رقص. دقیقن اونجایی که خواننده می خواد با خیال راحت همه چیز رو تموم شده فرض کنه! وقتی که کلمانتین به عنوان یک راهبه ی متجدد با لنی که از ابتدای داستان متهم به خودفروشی و خیانت بود به راحتی نظاره گر مریم باکره هستن ، حرف از ابرهای تیره و تار میشه که محمد به عنوان نماینده ی مسلمان ها مخاطبش قرار می گیره. البته با توجه به اینکه لنی جذاب که همه آرزوی رسیدن بهش رو دارن همخواب محمد ترک میشه هم خودش باحاله و نشون میده نویسنده اون حس غیرارزش گذاریش رو تا آخر حفظ می کنه ، اون نگاهش که همه خوبند و می تونن در کنار هم زندگی کنن! دقیقن بل تو این کتابم مث عقاید یک دلقک به ظاهرسازی های دینی می توپه و اعتقاد داره نفس و ذات دین بالذات قبحی ندار، و هیچ دینی با دین دیگه یا مذهب فرقی نداره و در هر دو دسته ی اینها افراد خوب و بد وجود داره و صد البته که از نگاه بل ارزش خاص یا ماورایی یا زمینی برای دین وجود نداره و ایرادش دقیقن این هستش که در خیلی موارد دین دستآویز بعضی سودجوها میشه ،  از ابراز  این نظرم راجع به آخر داستان و قضیه محمد این استفاده رو نکین که مخالف اندیشه های بل هستم یا بخوام توهم توطئه بزنم. ولی هر کسی می تونه با توجه به جزم گرایی نسبت پدیده های موجود برداشت های اشتباهی نسبت به اصل تحصیل کنه. و این می تونه آدم رو در مسیر قصاوت ناصواب قرار بده. 

بل سال ۱۹۷۲ جایزه ی نوبل ادبیات رو به خاطر نوشتن سیمای زنی در جمع می گیره! بل با اینکه آلمانی هستش ولی خیلی آسوده خیال هیلتر و نازی ها رو می کوبه و تصویر کاملن سیاهی از به راه افتادن جنگ جهانی دوم ارائه میده، یهودی ها کاملن مظلوم هستن ، راشل که از جسدش گلهای سرخ میاد و با اکثر بچه هایی که برای یادگیری تعالیم مذهبی روانه صومعه شدن رابطه ی خوبی برقرار می کنه ، خیلی راحت مسائل جنسی رو بهشون یاد میده و یه جورایی معلم معنوی لنی هستش ، راشل یه یهودی مسیحی شده است که مورد ظلم کلیسا قرار می گیره. می خواستم این رو بگم که بل که خودش آلمانی در حقیقت یه کتاب ضد آلمانی نوشته که در ظاهر به روابط عاشقانه ی لنی با خارجی ها ( غیر آلمانی ها ) و احساس سرخوردگی نسبت به رابطه با آلمانی ها داره " همسر اولش بعد از یک رابطه ی سرد تو یه فاحشه خونه به جنگ میره و کشته میشه " ، البته نباید از این نکته ی هم غافل شیم که نویسنده معتقدِ با راه افتادن جنگ نخبه هایی مثل هینریش خواهر لنی (معشوقه ی مارگارت که بعدها فقط ارتباط جنسی صرف برقرار می کنه با مردها )  و ارهارد پسرخاله ی لنی که معشوقه ی آلمانی لنی هست!  اما جنگ هر دو رو از آلمان می گیره و تو آلمان دیگه افرادی که هم کفو لنی باشن و بتونن درکش کنن و یه رابطه ی عاشقانه رو شروع کنن وجود نداره ، اینجوری میشه که لنی وارد یه رابطه ی عاشقانه با بوریس که یه اسیر از شوروی هست میشه و ازش حامله میشه! یه جایی نویسنده از خواننده ها زیرکانه سوال می پرسه و اقرار می کنه که نقشی تو این انتخاب نداره که لنی یه خارجی رو انتخاب می کنه! اما من برداشت می کنم که نقش این سوال ها ایجاد یک حالت تفکر برای خواننده است که بیاندیشه واقعن کی مقصره!؟ لنی یا کسانی که جنگ رو راه انداختن و باعث کشته شدن ارهارد شدن؟ 

یه تصویر دیگه ای که کتاب میده ، تطهیر کردن همه ی کارهایی هستش که شخصیت های مختلف داستان در گذشته انجام دادن ، از خانواده ی فایفرها تا پلرز ، حتا مارگارت ، البته شخصن این نوع نگاه به آدم ها رو می پسندم ، جذابیت این کتاب هم به نظرم یه جورایی به همین بر می گرده ، اینکه گاهی به شخصیت های داستان فحش میدی و گاهی دلت براشون می سوزه ، یه جورایی به قول نویسنده ، تو هم اون حس رنج و گریه رو می چشی! که البته به دور از اشتیاق هم نیست! 

نکته ی طنزامیزی هم که بخوام بهش اشاره کنم اینه که نویسنده تا قبل از آشنا شدن با کلمانتین خیلی حراف بود و ولگرد و می نوشت و می نوشت کلی هم وقت خواننده ها رو گرفت ولی وقتی کلمانتین اومد دیگه نویسنده بنده خدا دوران مسئولیت پذیری و الافیش تموم شد و چسبید به زن و زندگیش منتهی کلمانتین که انگار تازه از دست کلیسا خلاص شده بود نوشتن براش شروع شده بود ( این پارگراف برای خنده و مزاح بود ) 

خلاصه اینکه درسته شخصیت اول این رمان لنی هستش و بررسی نگاه و عقیده ی دیگران درباره ی لنی و اینکه روا بط عاشقانه ، توصیف ها و حوادث جالبی رخ میده از اول داستان تا آخرش ولی حرف اصلی ش و بطن کار پرداختن به جنگ اول و دوم جهانی و رنج ها و گریه هایی هستش که این جنگ برای مردم اون زمان آلمان و سایر کشورها به وجود آورده بود هستش ، از طرفی یه جاهایی به خواننده اینجوری القا میشه که با ورود آمریکایی ها همه چیز حل و فصل میشه ، انتظار لنی و اسرا برای تصرف شهرها توسط آمریکا. 

پ.ن

کتاب شامل چهارده فصل و ۴۴۸  صفحه می باشد

 

  • علی رسولان

قلعه حیوانات

يكشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۵:۵۰ ق.ظ

نقد سازنده! 

همیشه به این فکر می کردم ، مگه نقد هم می تونه سازنده باشه؟ اصن نقد کردن آدم رو می رنجونه ، البته نقد هستی بخش هستش از طرفی هر کی که باشه! چون بدی ت رو به روت میاره و تو اگه دنبال پیشرفت و به سازی باشی ، حتمن سعی می کنی اون بدی رو از خودت دور کنی!  " بگذریم که ممکنه در طول روز هزار جور نقد مستقیم و غیرمستقیم بهمون بشه ولی ما اصن برامون اهمیتی نداشته باشه ، چون اون موضوعی که بهمون درباره اش نقد شده اصن اهمیتی نمیدیم! " 

 

به نظر من قلعه ی حیوانات مصداق بارز نقد سازنده است " شاید سواد یا آگاهی من در این زمینه کم باشه ولی امروز و الان این بردلشت من هستش " هم سازنده است ، هم آگاهی بخش! یه جورایی هم نقد هم راهکار! البته به طور مستقیم راهکار نمیده خیلی غیرمستقیم به خواننده این رو القا می کنه که بی سواد بودن تو ، تلاش نکردنت برای دستیابی به آگاهی و علم تو رو نابود می کنه! حتا اگه صبح تا شب مث اسب کار کنی! نمونه ی بارزش تو این کتاب باکسر دوست داشتنی هستش! " واقعن شخصیت تو دل برو و حرص درآری داشت ، نمونه ی بارز یه ایثارگر بی سواد " 

دو نکته ی بارز هم داشت که یکیش طعنه به تحریف میزد اونجایی که هفت فرمان که شعارهای اولیه انقلاب تو مرزعه ی بارنر بود ، که با اضافه کردن یه سری شروط ساده که به چشم نمی یومد و البته مناسب با حال و هوا بود و بسترش رو فراهم می کردن اصن انگار از اول این بوده ، مث اونجایی که میگفتن: هیچ حیوانی حیوان دیگر را نمی کشد! به راحتی با اضافه کردن هیج حیوانی بی علت حیوان دیگر را نمی کشد، اصل قاعده رو جور دیگه ای نشون دادن" این اتفاق این روزها به سادگی هر چه تمام تر داره رخ میده " 

نکته ی دومش هم طعنه به پوپولیسم بود اونجایی که گوسفندا هر چی که بهشون یاد میدادن رو تکرار می کردن! ناپلئون و سکوئیلر برای رسیدن به اهدافشون از هوچی گری این گوسفندا و بع بع کردنشون نهایت استفاده رو می بردن ، البته من با این قسمتش تو رویه ی امروزی خودمون مخالفم شدید! اصن حس عوام بودن مردممون رو نسبت به یه جمعیت نخبه ی رو به رو ندارم! چه بسا هم تراز هم باشن! وقتی مردم از طراز علمی و فهم خوبی برخوردار باشن دیگه با گوسفند جماعت رو به رو نیستیم ، شاید خیلی هامون مالی هستیم! بنجامین، کلوور یا باکسر، به جورایی باکسر و مالی هامون زیادن! البته بنجامینم داریم ولی بود و نبودشون زیاد حس نمیشه!  و اصولن بنجامین ها جز مردم هم نیستن خاص به درد نخور محسوب میشن! 

ترسوندن از برگشتن بارنر! و وضع قبلی! اینم فریب جالبی بود و آمار دادن های گاه و بی گاه سکوئیلر! که همه چیز خوب و اومدن نسلی که گذشته ی انقلاب هیچی یادش نیست! 

یه مطلبی که خیلی دوست دارم بهش بپردازم و برام جالب بود اینه! اوایل انقلاب ، به اصطلاح بشر یا همون دشمن خارجی منتظر فروپاشی قلعه ی حیوانات بود ، بعد سعی می کردن با دروغ پردازی و شایعه و جو درست کردن یه جورایی قلعه برگرده به وضع قبلی ش. اما حیوانات داخل قلعه با تلاش و نگاه به آینده همیشه در حال تلاش بودن ، هیچ وقت هم حرف و حدیث های دشمن خارجی یا تهدیداشون یا شایع هاشون تاثیری روی روند یا افکار حیوانات داخل قلعه نداشت ، اگه اشکالی هم بود از داخل قلعه بود! از درگیری هاشون سر مسائل بی خودی! از فراری دادن یا حذف سنوبال ها! 

و اینکه روزی که دیگه قلعه ی حیوانات یا به قول ناپلئون قلعه از ماهیت خودش خارج شد اون دشمنی ها هم تموم شد! وقتی ناپلئون به ظاهر حیوان بود ولی تمام رفتارهاش عین انسان شده بود! وقتی که اسم انقلاب بود ولی ذات انقلاب و اهدافش نبود! و این جمله ی معروفش که ما چیزی رو تغییر نمیدیم ما همه چیز رو معتدل می کنیم! :)

قلعه ی حیوانات به نظر من به کتاب آموزنده است برای هر آدم یا روش یا انقلابی که به فکر ماندگاری هستش! برای اینکه ایرادهاش رو اصلاح کنه و به نقاط قوتش فکر کنه و به روزش کنه! به فکر اینکه بچه هاش  رو که فردا روزی بزرگ میشن و هدایتگر جامعه کی داره تربیت می کنه! " حکایت سگ های وحشی ای که ناپلئون تربیت کرد و سنوبال بیچاره و متفکر و از جان گذشته رو فراری داد " آخرش رو با این جمله ی معروف جمالزاده تموم می کنم! از ماست که برماست! 

  • علی رسولان

گوزن

يكشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۵۵ ق.ظ

از سرزمین های شمالی! :) خب این به ذهنم رسید. از سرزمین های شمالی، پاکش کردما! ولی باز نوشتمش. پاکش کردم بعد دنبال سوژه گشتم برای نوشتن. اینجور موقع هایِ یک سال که چه عرض کنم گاهی تمام عمرم میاد جلوی چشمم. اما الان تقریبن تا دوسال رفتم عقب. رفتم عقب و اومدم جلو. کلی حادثه، کلی تقدیر، کلی سرنوشت که از سر و کول زندگی بالا رفته. شایدم پایین اومده. 

از سرزمین های شمالی. الان دوست دارم بنویسم گوزن. هِ ، اینا چیه که دیگه میاد تو ذهنم. احتمالن اینا همش تاثیرات ویدئوهایی هستش که جمعه دیدم. صبح جمعه ها برخلاف تمام صبح های هفته اصن حس خوابیدن نیست. نمی دونم حسش نیست یا هر کوفت دیگه ای، به هر حال بیدار میشم. اصن شب های جمعه هم برخلاف همه ی شب های دیگه حس بیدار موندن نیست. " این دیگه چ وعضی راه افتاده I don't  know . صبح جمعه ای نشستم عین مرگ این کلیپ های پیشنهادی اینستاگرام رو پشت هم دیدم ، اصن خیلی مزخرف بود! به طور عموم که اصن این گزینه ی ویدئوهای پیشنهادی و عکس های پیشنهادی اینستاگرام رو دوست ندارم. حذفش کنن بهتره یا مثلن به جایی بذارنش که دم دست نباشه! 

اونقدر مزخرف بود که حسم تا الان وات ایز تیز! واتس یور فیوریت :( ، از برادران خداوردی ایرانی بود توش تا طراحی گل تو یخ توسط مرد چینی! بعدش غیرتی شدن مادر کشتی گیر ترک تا دعوای سحر تبر! زوج های عاشقولانهُ دابسمش هم که تا دلتون بخواد. ایرانی بود، استادباقری بود، بروفر بود!  خلاصه هم ایرانی داخل نشین بود، هم ایرانی خارج نشین! هم خارجی ایران نشین بود هم خارجی خارج نشین!  همه چیز بود غیر امر واحد. در حقیقت همه هر چیزی دلشون می خواست می گفتن. همه می گفتن. اجتماعی، سیاسی، مذهبی، غیرمذهبی، ورزشی، حادثه ای، هیجانی، سکونی، متلاطمی! 

به نظرم طبیعی هم هستش تو این همه شلوغیُ مَن مَن کردن ، آدم به مِن مِن کردن بیفته خب! اونوقتِ که موقع نوشتن بدون اینکه بدونی چرا می نویسی سرزمین های شمالی، گوزن!

  • علی رسولان