علی رسولان

پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
  • ۶۶/۰۲/۲۱
    i
  • ۹۴/۰۲/۱۲
    ۱۳
مطالب پربحث‌تر
آخرین نظرات

کوری

پنجشنبه, ۱۷ اسفند ۱۳۹۶، ۱۰:۱۴ ب.ظ

 

تا قبل از صفحه ی ۲۳۴ فکر می کردم چرا دارم این کتاب رو می خونم و برام عذاب آور بود، هر چند دوست داشتم ببینم تهش چی میشه ولی پی نبردن به هدف نویسنده  و عدم تطبیقش با موضوعی عینی سرسام آور شده بود تا اینکه تونستم یه جمله ی فایده مند لای متن ها پیدا کنم. یه چیزی که به درد الان ما می خورم. ایستادگی در مقابل زور! گفت و گویی که بین مرد با چشم بند سیاه و یکی از مردای بی غیرت تو قرنیطه رخ داد. بعد از اون حادثه ای که زن دکتر رئیس شورشی ها رو کشته بود و گرسنه مونده بودن. استدلال بین گشنه ماندن و عزت نفس یا سیر بودن و ذلت نفس. 

به نظرم جز اوایل کتاب که ریتم خوبی داشت و هی می خواستی ببینی چی میشه تا حدودی اوضاع زمان قرنطینه که خیلی هم طولانی بود ، دچار روزمرگی و کسل کننده شده بود ولی بعد از فرار از آسایشگاه روانی ها و خروج از قرنطینه متن جذابیت بیشتری داشت. 

یکی از نکات جالب کتاب هم استفاده از بعضی لغات خاص بود که همچین من که نشنیده بودم مثل ریع به معنای افزایش پیدا کردن یا خلشیدن به معنای سوختن و از این دست کلمات و اصطلاحات زیاد بود مث مرنو، که میشه صدای گربه ای که به پایان کار جنسی اش می رسه. 

دغدغه ی ژوزه ساراماگو هم اگه بخوایم از فضای داستان خارج بشیم یه جورایی طعنه زدن به زندگی کورکورانه ی امروزی آدم هاست، یه زندگی که تبدیل به عادت شده و هیچ چه جور میگن ، انگیزه ، فایده مندی ، مساله ی شگرف یا خاصی توش رخ نمیده ، عده ای روی عده ای دیگه حکومت می کنند و دعواهای روزمره ی آدم ها درباره ی بالار فتن قیمت ارز یا سهام یا تبعیض و عدالت و از این دست مقولات دنیای یا حتا از اونورش دغدغه هایی از جنس دینی مثل بهشت و جهنم رفتن یا خوبی و بدی کردن و آیین های مذهبی. به عقیده ی نویسنده ی تمام اتفاقات این روزهای آدمی در عین بینایی در یک حالت کوری به سر می بره. در حقیقت همه کور هستن و چشم بینایی وجود نداره. حتی کلیسا هم کور هستش " طعنه زدن به دین متداول اون کشور " و حیات به معنای حقیقی کلمه وجود نداره. 

به نظرم کسی که این کتاب رو می خونه از همون اولش منتظره یک آن کور بشه، یه جورایی قدر بینایی رو بیشتر می دونه و برای نعمت هایی که در اختیارش هست و به اون ها بی توجه اهمیت بیشتری میده. چشم!  البته یه جاهایی هم به چشم طعنه میزنه و دیدن رو مورد طعنه قرار میده دقیقن اونجایی که زن با عینک آفتابی عاشق مرد با چشم بند سیاه میشه در صورتی که خیلی با هم متفاوت بودن ولی تو شرایط کوری به هم دل می بندن. دل بستنی که حتی بعد از تموم شدن کوری ادامه پیدا می کنه. 

به هر حال فایده های دیدن بیشتر از ضررهاش ولی به نظر میرسه یه جاهایی هم باید چشم ها رو بست. تنها جمله ای که می تونم بنویسم که کمی فکرمند باشه و خلاصه ی کتابم هست یه جورایی اینه: کوری دنیای عجیبی رو رقم میزنه ، و ما تو دنیای عجیبی هستیم. 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی